سيد جعفر سجادى

1283

فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )

385 - شفا ج 1 ص 277 - 279 ) . وى معتقد است كه تعلق نفس به بدن از باب تعلق معلول به علت ذاتى خود نيست و مزاج و بدن علت بالعرض براى نفس است زيرا موقعى كه مادهء بدن حادث شد و صلاحيت پيدا كرد كه آلت براى نفس باشد علل معدهء مفارقه سبب پديد آمدن نفوس جزئيه شوند و بنا بر اين علل حقيقى امور ديگرند . شيخ الرئيس در مورد مرتبت كمال نفس حيوانى كه نفس انسان باشد توضيح زيادترى داده و گويد : انسان را افعال و آثار و عكس العملهاى خاصى است كه منشأ و مصدر آن نفس اوست و آن خواص و آثار و افعال براى حيوان نيست زيرا انسان هم در امور جزئيه تصرف مىكند و هم در امور كليه كه مربوط به اعتقاد تنها است نه عمل و بنا بر اين انسان را علاوه بر نفس حيوانى كه مصدر ادراكات جزئيه است قوت مخصوص ديگر است كه منشأ مدركات كلى است و قوت مدركهء جزئيات از آن مدد گيرد قوت مدركه جزئيات را عقل عملى نامند . و قوت نظرى را مراتبى است و هر يك از مراتب آن را عقل گويند و همان قوت نظرى است كه مراحل مختلف را طى كرده بالقوه ، بالملكه و بالفعل مىشود و علت باعثه فاعله آن عقل فعال است كه نسبت آن به نفوس بشرى مانند نسبت آفتاب است به نجوم چنان كه آفتاب بر نجوم نور دهد عقل فعال بر اجساد افاضه روح و نفس كند و همان عقل فعال افاضات خود را كه نفوس جزئيه است تربيت كرده به مرتبت عقل بالمستفاد رساند تا اتصال به او يابد . ( رجوع شود به شفا ج 1 ص 354 ، 356 ، 360 ، 279 ) . قوت واهمه از فصول مميزه حيوان و مفكره از خواص انسان است ، كمال حقيقى نفس ناطقه خفى و نهايت آن عبارت از « صيرورته عالما عقليا تنبسط فيه صور الموجودات » مىباشد اساس اين جمله كه من فكر مىكنم پس هستم كه در قرن 18 بوسيله دكارت فيلسوف اروپائى پرورانده شده است در كلمات شيخ الرئيس و شيخ شهاب الدين ديده مىشود . ( رجوع شود به هياكل النور و تاريخ فلسفه اسلام ص 62 ) . ابن سينا در مسأله نفس و تقسيمات و بيان مراتب و مراحل آن و بالجمله از نظر ماهوى و وجودى از مكتب‌هاى مختلف فلسفى متأثر شده است وى در مقام نفس و آنكه نفس را بكمال جسم طبيعى تعريف كرده است متأثر از ارسطو است و از بيانات او معلوم مىشود كه مانند ارسطو نفس را صور منطبعه در جسم نمىداند و لكن آن را مانند ارسطو كمال و شرف جسد ميداند و بهر حال با مقايسه تعريفات او با ارسطو چنين به نظر ميرسد كه تحت تأثير او واقع شده است لكن با دقت زيادتر معلوم مىشود كه بتمامه متأثر از ارسطو نبوده است بلكه قسمتهائى از آراء خود را از ارسطو گرفته و قسمتى را از سقراط و پارهء ديگر از عقايد او مأخوذ از افلاطون است . ابن سينا خود اصرار دارد كه اين توهم يعنى استفاده كامل از ارسطو را